على اكبر دهخدا

1458

امثال و حكم ( فارسى )

مثل شير و مى . مثال : تو گفتى شير و مى بودند درهم * و يا درهم فكنده خز و ملحم . ويس و رامين . به مهر اندر چو شير و مى بسازيد * بساز اندر به يكديگر بنازيد . ويس و رامين . بترس اى يار و تنك اندر برم گير * كه خوش باشد بهم اندر مى و شير . ويس و رامين . چو آب و روغن از هم جداست خصم و حيات * چو شير و مى بهم آميخته است ملك و دوام . عقد العلى . خلاف ، عارض چو شير گشت مدام از دو كف بنه * اندر پياله كس نكند شير بامدام . از مقامات حميدى . نظير : مثل شير و شكر . مثل شير و عسل . مثل شيره خنك . تنى سرد پس از بريدن تب . شيره خنك شيره‌ايست كه از تخم خيار ، تخم كاسنى ، تخم خرفه ، تخم گشنيز ، تخم كاهو و غيره گيرند . مثل شيشه . ترد ، زودشكن . كى توان او را فشردن يا زدن * كه چو شيشه گشته است او را بدن . مولوى . تاجر ترسنده طبع شيشه جان * در سفر نه سود بيند نه زيان . مولوى . مثل شيطان . گربز ، محيل ، مكار . مثل صابون سلطانى بر كسى ماندن . گويا صابون سلطانى صابونى بوده كه بطرح ميداده‌اند و چون بد بوده كسى نميخريده است . مرد مهمانرا گل و باران نشاند * بر تو چون صابون سلطانى بماند . اندرين باران و گل او كى رود * بر سر و جان تو او تاوان شود . مولوى . مثل صبح . خندان . رسوا . گاه چون صبح بر جهان خندند * گاه چون شمع در گداز آيند . عطار . بسكه چون شمع پى تاب شوم مشرق‌گير * تن مسكينم چون صبح بعالم رسواست . اثير اومانى . مثل صراحى . گردن‌كش . گردن‌دراز كرده . ساقى بر من چو جام روشن بنهاد * جانم بهواى خدمتش تن بنهاد عقلم چو صراحى ارچه گردن‌كش بود * حالى چو پياله ديد گردن بنهاد . كمال اسمعيل . شايد كه چون صراحى خونم همى خورند * زيرا كه سر ندارم و گردن همى كشند . كمال اسمعيل . لب بر لبش چو ساغر خلقى بكام و شاهى * از دور چون صراحى گردن‌دراز كرده . شاهى . اشتر صراحى گردنا دانم چه خواهى كردنا * با پنبه بازى ميكنى گردن‌درازى ميكنى . مثل صنوبر . قدى رعنا . نظير : مثل سرو . مثل عرعر . مثل طاوس . خوش‌خرام . خودفروش . مثال :